وصل دوباره

گوش کن به صدای تپشهای قلبت، صدا کن اسم او را که دوستش داری

صدا کردی اسمم را ، سرت را بر روی سینه ام گذاشتی و فریاد عشق را

شنیدی صدایی که از قلب من بود ، همان فریاد تو بود ، فریاد زدم

دوستت دارم آنچه در قلب تو بود ، احساس من بود عزیزم گفتن این

احساس بهانه ی من بود

من دلتنگ روزهایی هستم که با هم سپری

می‌کردیم. من دلتنگ راه رفتن زیر باران با

تو هستم. من دلتنگ آغوشت هستم. دلم

برای عشقت تنگ شده است. دلم برای آن

روزها خیلی تنگ شده است

تنها

ﻫﻮﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﻨﺎﻥ ﮔﯿﺞ ﺷﻮﻡ ﺍﺯ ﺗــﻮ …

ﭼﻨﺎﻥ ﻣﺴﺖ ﺷﻮﯼ ﺍﺯ ﻣـﻦ

ﺯﻣﯿﻦ ﺳﺮﮔﯿﺠﻪ ﺑﮕﯿﺮﺩ …

ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ” ﻣـﺎ” ﺩﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ

ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﯿﻢ

گذشته دروغی بیش نیست...!

و خاطره بازگشتی ندارد

و هر بهاری که میگذرد

دیگر برنمیگردد...

و حتی شدید ترین

و دیوانه کننده ترین عشق ها نیز

حقیقتی ناپایدارند.

گاهی یک سنجاقک به تو دل میبندد و تو
 
 
هر روز سحر؛می نشینی لب حوض تا
 
 
بیاید
 
 
از راه،از خم پیچک نیلوفرها روی موهای
 
 
 
سرت بنشیند یا که از قطره آب کف
 
 
دستت بخورد گاه یک سنجاقک همه
 
 
معنی یک زندگی است.

یادت باشه که دل تخته سیاه نیست که هرکی اومد روش
 
 
بنویسه وهرکس هم رفت بشه اسمشوپاک کرد.

عشق یعنی گم شدن، پیدا شدن/عشق یعنی غرق در

 

رویا شدن/عشق

 

یعنی حسرت دیدار تو/عشق یعنی من شوم بیمار تو

كوه چون سنگ بود تنها شد یا چون تنها بود سنگ شد؟ من كه نه سنگ بودم
 
 
نه كوه من چرا تنها شدم؟

احساس سوختن به تماشا نمی شود

 

آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم . . .

زتو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

 

رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

 

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

 

تو بمان و دگران وای به حال دگران . . .