بیچاره عروسک دلش میخواست زارزار بگرید ، اما خنده را بر لبانش

دوخته بودند !

هنوز هم نمیدانم اینجا چه فصلیست ، که من کال ماندم

 و به تو نمی رسم !

ساعت مچی ات را باز کن … دست هایت را در بیاور



بگذار برای یک شب هم که شده



آب ِ خوشی / از گلوی ِ چشمهایت / پایین برود …

 

 

 

دوست داشتن امروزم ، دنباله ی ستاره ی چشمهایت است که در آسمان

قلبم سالها پیش جا گذاشته بودی !