بیچاره عروسک دلش میخواست زارزار بگرید ، اما خنده را بر لبانش
دوخته بودند !
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۱۵ ساعت 3:15 توسط بهنام آزاده رنجبر
|
دوخته بودند !
هنوز هم نمیدانم اینجا چه فصلیست ، که من کال ماندم
و به تو نمی رسم !
بگذار برای یک شب هم که شده
آب ِ خوشی / از گلوی ِ چشمهایت / پایین برود …
دوست داشتن امروزم ، دنباله ی ستاره ی چشمهایت است که در آسمان
قلبم سالها پیش جا گذاشته بودی !